حكيم ابوالقاسم فردوسى
550
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
از افراسياب آن سپهدار چين * پدر مادر شاه ايران زمين سوارى دمان از طلايه برفت * بر شاه ايران خراميد تفت كه پيغمبر شاه توران سپاه * گوى بر منش با درفشى سياه همى شيده گويد كه هستم بنام * كسى بايدم تا گزارم پيام دل شاه شد زان سخن پر ز شرم * فرو ريخت از ديدگان آب گرم چنين گفت كاين شيده خال منست * به بالا و مردى همال منست نگه كرد گردنكشى زان ميان * نبد پيش جز قارن كاويان به دو گفت رو پيش او شاد كام * درودش ده از ما و بشنو پيام چو قارن بيامد ز پيش سپاه * بديد آن درفشان درفش سياه چو آمد بر شيده دادش درود * ز شاه و ز ايرانيان بر فزود جوان نيز بگشاد شيرين زبان * كه بيدار دل بود و روشن روان بگفت آنچ بشنيد ز افراسياب * ز آرام و ز بزم و رزم و شتاب [ پاسخ فرستادن كىخسرو به افراسياب ] چو بشنيد قارن سخنهاى نغز * از ان نامور بخرد پاك مغز بيامد بر شاه ايران بگفت * كه پيغامها با خرد بود جفت چو بشنيد خسرو ز قارن سخن * به ياد آمدش گفتهاى كهن بخنديد خسرو ز كار نيا * از آن جستن چاره و كيميا از آن پس چنين گفت كافراسياب * پشيمان شدست از گذشتن ز آب و را چشم بىآب و لب پر سخن * مرا دل پر از دردهاى كهن بكوشد كه تا دل بپيچاندم * ببيشئى لشكر بترساندم بدان گه كه گردنده چرخ بلند * نگردد ببايست روز گزند كنون چارهء ما جزين نيست روى * كه من دل پر از كين شوم پيش اوى بگردم بآورد با او بجنگ * بهنگام كوشش نسازم درنگ همه بخردان و ردان سپاه * بآواز گفتند كين نيست راه جهان ديده پر دانش افراسياب * جز از چاره جستن نبيند بخواب نداند جز از تنبل و جادويى * فريب و بد انديشى و بد خويى ز لشكر كنون شيده را برگزيد * كه اين ديد بند بدى را كليد همى خواهد از شاه ايران نبرد * بدان تا كند روز ما را به درد تو بر تيزئ او دليرى مكن * از ايران و ز تاج سيرى مكن و گر شيده از شاه جويد نبرد * بآورد گستاخ با او مگرد بدست تو گر شيده گردد تباه * يكى نامور كم شود زان سپاه و گر دور از ايدر تو گردى هلاك * ز ايران بر آيد يكى تيره خاك يكى زنده از ما نماند بجاى * نه شهر و بر و بوم ايران بپاى كسى نيست ما را ز تخم كيان * كه كين را ببندد كمر بر ميان نياى تو پيرى جهان ديده است * بتوران و چين در پسنديده است همى پوزش آرد بدين بد كه كرد * ز بيچارگى جست خواهد نبرد همى گويد اسبان و گنج درم * كه بنهاد تور از پى زادشم همان تخت شاهى و تاج سران * كمرهاى زرّين و گرز گران